تبليغاتX
احساسی

 این وبلاگ جایی رو داره که اون جا درباره وبلاگ نظر میدن شماها هم می تونین این کار رو بکنین(با تشکر مریم)


 

نوشته شده توسط مریم م در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هنگامی که کوچک بودم ناگهان صدایی آمد و گفت من غمم
خیال کردم غم عروسکی است در دستان من
و حالا که بزرگتر شدم فهمیدم من عروسکی هستم در دستان غم .....


 

نوشته شده توسط مریم م در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 9:26 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست

فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست


 

نوشته شده توسط مریم م در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:48 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرگ از زندگی پرسید این چه حکمتی است که باعث می شود تو شیرین ومن تلخ جلوه کنم

زندگی لبخندی زد و گفت دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد 

زندگی زندونه و اسیر دربندش منم

همه زندونین و کسی نمیاد کمکم

نمی زاره لحظه ای غصه بره از تو سینه

می گه هر جا که بری آسمونش همینه

یارب نگاه رخ به رخی آشنا مکن

گر می کنی کرم کن و از هم جدا مکن


 

نوشته شده توسط مریم م در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 شخصي مي گفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي شانزده سال را ديگر ندارم

 

 


 

نوشته شده توسط مریم م در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


          شهادت امام دهم مون امام علی النقی را به همه تون تسلیت میگم

    اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم

                                       

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زنداني از آتش

. اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد

 با واژه اي ممنوع  ، با انساني از آتش

. بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد

 بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش

. تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش

.كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد

 من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش

. اين روزها محكوم  ِ اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشنوم   ، فرماني از آتش

باراني ام , باراني ام , باراني از آتش

 يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش

.


 

نوشته شده توسط مریم م در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 9:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


هيچوقت عشق رو گدايي نكنيد آخه هيچوقت چيز باارزشي به گدا داده نميشه!!!اينو مطمئن باشيد

روزها فکر من این است و همه شب سخنم        که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود                             به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

نه به خود آمدم اینجا که به خود باز روم                     آن که اورد مرا باز برد در وطنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                    چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

دل يکي رو بهم ريختن هنر نيست ..... هر وقت با تيکه هاي شکسته ي دل يک نفر يک پازل دل جديد براش ساختي هنر کردي

پرسید بخاطر کی زنده هستی ؟

با اینکه دلم می خواست با تمام وجود

داد بزنم  (((بخاطر تو)))

بهش گفتم بخاطر هیچ کس

پرسید پس بخاطر چه زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد (((بخاطر تو)))

با یک بغض غمگین  گفتم بخاطر هیچ چیز

ازش پرسیدم تو بخاطر چه زنده هستی؟

در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود

گفت بخاطر کسی که بخاطر هیچ زنده است


 

نوشته شده توسط مریم م در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 0:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان

یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر

باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از

رنگین کمان کند.

بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.

به ان سوی شهر برویم  تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم

و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.

چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه

صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پلهای مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از

سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟

بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار

و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمینها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای

بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش

تجربه کنیم.            

پس بیایید خدا را ببینیم

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم م در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 10:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

ان روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی

روزهایی که بوی امید می داد

لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند

اما...

حالا من مانده ام و دلتنگی

من مانده ام و دنیایی حرف نگفته

حالا من هستم و خستگی از

 رکود لحظه های کبود خاطره

انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ

انگار از ذهن زمان پاک شده ام

و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم

کاش می توانستم

از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم

کاش توان این را داشتم

تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم

و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم

اما زندگی عوض نمی شود

و روی لحظه ها پا می گذارد

 

 

نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ...


 

نوشته شده توسط مریم م در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 10:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عزیزای من از ته دل هر کدومتون که هست نظر بدید این طوری کمکم می کنید تا بهتر بشه

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم م در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 9:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين :  نفر

امکانات - ارتباط از طریق یاهو
اين سایت را صفحه خانگي خود كنید !   تماس با مدیر سایت !   اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !   لینک RSS
نامه به مدیر وبلاگ
متن نامه خود را بنویسید

بهترینها برای ایرانیان